زهرا تپل و قدکوتاه بود و عاشق همسرش بود؛ هر دو خیلی کمحرف و خجالتی بودن و من هر وقت میدیدمشون، از خودم می پرسیدم که این دو تا اصلن با هم حرف هم می زنن؟ هر دو دانشجو بودن و توی یه زیرزمین تاریک زندگی می کردن: به غیر از دو سه تا پنجره خیلی کوچیک که به حیاط خونه باز می شد، توی خونهشون هیچ منفذ دیگهای برای عبور نور وجود نداشت و پنجره های خیلی کوچیک، هیچ وقت نمی تونن یه خونه رو روشن کنن. زهرا و همسرش، هیچ وقت برای خونهشون وسیله جدید نمی خریدن؛ مبل و تخت خواب و میز و این چیزا نداشتن و خیلی خیلی ساده زندگی می کردن؛ خیلی از وسایلی که توی خونهشون بود، خودشون ساخته بودن؛ مثلا زهرا چند تا جعبه مقو
برچسب: پنجاه,هشتم,زهرا,چراغهایِ,جادو,
نویسنده: پندار حبیبی
تاريخ: شنبه
28 مرداد
1396 ساعت: 17:25