خرید بک لینک
پارسا از بچه محلا بود، رفیق یاسین بود و بعد از یه مدتی به گروه موسیقیمون اضافه شد؛ همسن و سال بودیم ولی هیچ وقت با همدیگه توی یه مدرسه نبودیم؛ قیافه و هیکلش شبیه لوک خوش شانس (کارتونش) بود؛ با این که خودش و خونوادهش درگیر یه سری مشکلات اقتصادی پیچیده شده بودن، همچنان مثبت اندیش و صبور بود؛ مثل لوک خوش شانس کم حرف می زد و خوب گوش می کرد؛ خیلی با هم بحث سیاسی و مذهبی داشتیم؛ وقتی توی این جور مسائل با هم اختلاف نظر داشتیم، هیچ وقت با اطمینان نمی گفت که نظر خودش درسته، عوضش از یه تکنیک خاصیی استفاده می کرد و همیشه فرض رو بر این می ذاشت که چیزی که من دارم می گم درسته، بعد آروم آروم ایرادایی که ن

برچسب: پنجاه,هفتم,پارسا, نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:25

زهرا تپل و قدکوتاه بود و عاشق همسرش بود؛ هر دو خیلی کمحرف و خجالتی بودن و من هر وقت میدیدمشون، از خودم می پرسیدم که این دو تا اصلن با هم حرف هم می زنن؟ هر دو دانشجو بودن و توی یه زیرزمین تاریک زندگی می کردن: به غیر از دو سه تا پنجره خیلی کوچیک که به حیاط خونه باز می شد، توی خونهشون هیچ منفذ دیگهای برای عبور نور وجود نداشت و پنجره های خیلی کوچیک، هیچ وقت نمی تونن یه خونه رو روشن کنن. زهرا و همسرش، هیچ وقت برای خونهشون وسیله جدید نمی خریدن؛ مبل و تخت خواب و میز و این چیزا نداشتن و خیلی خیلی ساده زندگی می کردن؛ خیلی از وسایلی که توی خونهشون بود، خودشون ساخته بودن؛ مثلا زهرا چند تا جعبه مقو

برچسب: پنجاه,هشتم,زهرا,چراغهایِ,جادو, نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:25

فرهاد باهوش و کنجکاو بود. دو سال توی دبیرستان با فرهاد روی یه نیمکت نشستم (ما همیشه میزای جلوی کلاس رو پر می کردیم. تجربه بهمون ثابت کرده بود که نیمکتهای اول بهترین جا برای انجام همه کارهای مخفیانهس!)؛ بور بود و اصلالت شیرازی داشت؛ خودش تعریف می کرد که پدرش وقتی فقط ده سالش بوده، تنهایی و بدون اجازه کسی از شیراز پا می شه میاد تهران و شروع می کنه به کار کردن و ثروتمند می شه؛ معمولن بعد از این که سرگذشت زندگی پدرش رو تعریف می کرد آخرش می گفت: «ده سالش بوده تنهایی اومده تهران کار کرده... می فهمی بدبخت؟» فرهاد باهوش و کنجکاو بود، ولی زیاد درس نمی خوند؛ یادمه یه مدت گیر داده بود به فرمول مساحت ب

برچسب: پنجاه,نهم,فرهاد, نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:25

به استثنای وقت هایی که برای مادرم یا سارا ساز می زدم، هیچ وقت توی زندگیم احساس نکردم که نوازنده خوبی هستم یا استعداد خاصی توی موسیقی دارم که مثلاً در حال تلف شدنه. اوایل که یه دَلَنگ و دولونگی یاد گرفته بودم، هر وقت هزار تا مهمون میومد خونهمون، همین جوری که همه نشسته بودن و داشتن با هم صحبت می کرد

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 11:30

موکاچینو رو می ریزم توی آب جوش و داخل یخچال دنبال یه چیزی می گردم که باهاش بخورم: هیچی نیست، مطلقن هیچی. درب یخچال رو رها می کنم و مثل یه زامبی منتظر می مونم که خودش بسته شه. پروین روی در یخچال با ماژیک نوشته: «روغن، سفره یهبارمصرف، گلدان بزرگ» پروین همسرمه و به نظر من یه زن معمولیه و مثل همه زنه

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 11:30

از پارسال که فهمیدیم احتمالن هیچ وقت بچه دار نمی شیم، زندگیمون از حالت معمولی خودش خارج شد: به غذاهامون طعم حسرت اضافه شده بود و دیوارها و درهای خونه، حسرتیرنگ (!) شده بودن. من زود خودم رو جمع و جور کردم ولی با پروین هیچ کاری نمی تونستم بکنم. مادرم، که بدون شک دوستداشتنیترین زن دنیاس، خیلی زود

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 11:30

قبل از نوشتن درباره طاها: اول این که برای این که بدونید چقدر وبلاگنویس مخاطبمحوری هستم، گزینه «دنبال کنید» رو بالای وبلاگ اضافه کردم (منّتی نباشه!) و توی همین دو سه روزه تأثیرش رو دیدم! البته نمی دونم که بیشتر شدن خواننده ها واقعن به نفعم هست یا نه؟ مثلا متوجه شدم که یه بزرگواری اومده توی وبلاگ و

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 22:49

یونس به طرز احمقانه ای سعی کرد سر من کلاه بذاره، من البته مچش رو گرفتم و بعد باهاش قطع رابطه کردم، به هر حال دوست داشتم اون کارا رو نکرده بود و از ایران نرفته بود؛ خیلی دربارهش نمینویسم چون وقتی بهش فکر می کنم خونم به جوش میاد؛ با هم صمیمی بودیم و چهار پنج سال از رفاقتمون گذشته بود؛ آدم خوشمشربی

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 22:49

اون موقعی که یه بچه دبیرستانی بودم و چند سال مونده بود که به سن قانونی برای گواهینامه گرفتن برسم، بعضی وقتا که بابام زودتر از روزای دیگه میومد خونه، در اتاقم رو می زد، وارد می شد و می گفت: «بچه جان! تو نمی خوای این ماشین رو ببری بیرون و با چند تا از رفیقات بری گردش؟!» خُب... بابای شیطونِ من بدش نمی

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 22:49

چهارمین گروهی که من توش ساز می زدم، یه گروه سه نفره بود که به اصرار من تشکیل شد. اول فقط من و یاسین بودیم و دوئت کار می کردیم؛ پارسا بعدن بهمون اضافه شد که توی یه پومودوروی دیگه مینویسمش. یاسین سبزه بود و موهای صاف و چهره جذابی داشت، خیلی خوب ساز می زد و صدای خوبی هم داشت؛ چند سال از من بزرگتر بود

برچسب: نویسنده: پندار حبیبی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 22:49

صفحه بندی